تبلیغات
وبلاگ پزشکان شهرستان شوش دانیال (ع) - زندگینامه حضرت دانیال(ع)

دانیال

در زمان لشکر کشی بابل به سرزمین بیت المقدس  ، دانیال پسر جوانی بود. رسم آن زمان چنین بود که فاتح جنگ ،بزرگان و جوانان رشید کشور شکست خورده را از وطنشان دور می کرد تا نتوانند بر ضد حاکم جدید دست به شورش بزنند.بنابراین بابلی ها پس از پیروزی بر بیت المقدس ، دانیال وتعدادی دیگر از یهودیان رابه همراه خود به سرزمین بابل بردند . در سرزمین بابل ، دانیال و سه نفر از دوستان وی انتخاب می شوند تا نبوکدنصر ، پادشاه بابل را خدمت کنند . دانیال بدلیل اینکه از عهده تعبیر خوابی که پادشاه دیده بود بر می آید ، به مقام والایی در حکومت بابل منصوب می شود . حوادث زندگی دانیال و خوابهایی که او تعبیر میکند به هم  ربط دارند. یکی از رویاهایی که حضرت دانیال می بیند رویایی است که  درباره قدرتهای بزرگ جهان من جمله امپراطوری پارس است. تعدادی دیگر از رویاها  درباره حکومتهای گوناگون می باشد. این رویاها حکایت از رویدادهایی میکند که تا زمان روی کار آمدن منجی آخر الزمان (عج ) به وقوع خواهد پیوست . منجی آخر الزمان  عادل خواهد بود . در تاریخ بشر هیچ رویدادی خارج از قدرت خداوند رخ نداده است و در آینده نیز رخ نخواهد داد . در این کتاب دانیال  بارها و بارها می خوانیم که خداوند بر اوضاع جهان مسلط است(دنیا در تسلط خدای متعال است و او حکومت بر ممالک دنیا را به هر که اراده کند می بخشد) .

 

دانیال در دربار نبوکدنصر

در سال سوم سلطنت یهویاقیم پادشاه بیت المقدس  ، نبوکد نصر پادشاه بابل با سپاهیان خود به اورشلیم حمله کرد وآن را محاصره نمود . وتوانست بیت المقدس را فتح نماید و تعداد زیادی از سکنه بیت المقدس را به اسارت به همراه خود به بابل ببرد  و همچنین توانست این شهر را غارت نماید . او کسانی را که اسیر کرده بود با خود به بابل برد از جمله کسانی که به اسارت به بابل برده شد حضرت دانیال نبی (ع)بود  . نبوکد نصر به وزیر دربار خود اشفناز دستور داد از میان شاهزادگان و اشراف زادگان یهودی اسیر شده چند تن را انتخاب کند و زبان و علوم بابلی را به آنان یاد دهد . این افراد می بایست جوانانی باشند بدون نقص عضو، خوش قیافه ، با استعداد ، تیز هوش و دانا تا شایستگی خدمت در دربار را داشته باشند . پادشاه مقرر داشت که در طول سه سال تعلیم و تربیت ایشان هر روز از خوراکی که او میخورد و شرابی که او مینوشد به آنان بدهند و پس از پایان سه سال آنها را به خدمت او بیاورند . در بین افرادی که انتخاب شدند چهار جوان از قبیله یهودا به اسامی دانیال ، حننیا ، میشائیل و عزریا بودند که وزیر دربار نامهای جدید بابلی به آنها داد او دانیال را بلطشصر ، حننیا را شدرک ، میشائیل را میشک و عزریا را عبدنغو نامید .

ولی دانیال تصمیم گرفت از خوراک و شرابی که از طرف پادشاه به ایشان داده می شد نخورد زیرا باعث می گردید او شرعا نجس شود پس از وزیر دربار خواست  غذای دیگری به او دهند هر چند خدا دانیال را در نظر وزیر دربار عزت و احترام بخشیده بود ولی او از تصمیم دانیال ترسید و گفت وقتی پادشاه که خوراک شما را تعیین کرده است ببیند که شما از سایر جوانان هم سن خود لاغرتر و رنگ پریده تر هستید ممکن است دستور دهد سرم را از تن جدا کنند دانیال این موضوع را با ماموری که وزیر دربار برای رسیدگی به وضع دانیال ، حننیا ، میشائیل و عزریا گمارده بود درمیان گذاشت و پیشنهاد کرد برای امتحان ده روز فقط حبوبات و آب به آنها بدهد و بعد از این مدت آنان را با جوانان دیگر که از خوراک پادشاه میخورند مقایسه کند و آنگاه در مورد خوراک آنها نظر دهد آن مامور موافقت کرد و به مدت ده روز ایشان را امتحان نمود . وقتی مدت مقرر به سر رسید دانیال و سه رفیق او از جوانان دیگر که از خوراک پادشاه می خوردند سالمتر و قویتر بودند . پس مامور وزیر دربار از آن به بعد به جای خوراک و شراب تعیین شده ، به آنان حبوبات می داد . خداوند به این چهار جوان چنان درک و فهمی بخشید که ایشان توانستند تمام علوم و حکمت آن زمان را بیاموزند از این گذشته او به دانیال توانایی تعبیر خوابها و رویاها را نیز عطا فرمود .

وقتی مهلتی که پادشاه برای تعلیم و تربیت آن جوانان تعیین کرده بود به پایان رسید وزیر دربار ایشان را به حضور پادشاه آورد . نبوکدنصر با هر یک از آنها گفتگو کرد ؛ دانیال ، حننیا، میشائیل و عزریا از بقیه بهتر بودند پس ایشان را به خدمت گماشت . پادشاه هر مساله ای را که مطرح می کرد ، حکمت و دانایی این چهار جوان را در پاسخ دادن به آن ، ده مرتبه بیش از حکمت تمام جادوگران و منجمان آن دیار می یافت . دانیال تا هنگام فتح بابل به دست کورش پادشاه همچنان در دربار بابل بود ومقام بس بزرگی یافت  (حدوداَ 37 سال)

 

خواب نبوکدنصر

نبوکدنصردرسال دوم سلطنتش خوابی دید.این خواب چنان اورامضطرب کردکه سراسیمه بیدارشدونتوانست دوباره به خواب رود.پس همه منجمان ،جادوگران ،طالع بینان ورمالان خودرااحضارکردتاخوابش راتعبییرکنند.وقتی همه درحضورش ایستادندگفت (خوابی دیده ام که مرامضطرب کرده ،ازشمامی خواهم آن رابرای من تعبییرکنید)آنهابه زبان آرامی به پادشاه گفتند:پادشاه تا به ابد زنده بماندخوابتان رابگوییدتاتعبییرش کنیم .ولی پادشاه جواب دادحکم من این است اگرشمابه من نگوییدچه خوابی دیده ام وتعبیرش چیست دستورمی دهم شمارا تکه تکه کنندوخانه هایتان راخراب نمایند.ولی اگربگوییدچه خوابی دیده ام وتعبیرش چیست به شماپاداش وانعام می دهم وعزت وافتخارمی بخشم حال بگوییدچه خوابی دیده ام وتعبیرش چیست ؟

ایشان بازگفتند اگرشماخوابتان رابرای ماتعریف نکنیدچطور می توانیم تعبیرش کنیم ؟پادشاه جواب داد:مطمئنم دنبال فرصت می گردیدکه ازحکم من جان سالم بدرببرید. ولی بدانیداگر خواب رانگوییدحکم من درمورد شما اجرا خواهد شد .شما با هم تبانی کرده اید که به من دروغ بگویی به امید اینکه باگذشت زمان این موضوع فراموش شود. خواب مرا بگویید تا من هم مطمئن شوم تعبیری که می کنید درست است .

حکیمان درجواب پادشاه گفتند:درتمام دنیاکسی پیدانمی شود که بتواند این خواسته پادشاه راانجام دهد.تابحال هیچ پادشاه یا حاکمی ازمنجمان وجادوگران وطالع بینان خودچنین چیزی نخواسته است .آنچه که پادشاه می خواهد ناممکن است .هیچکس جزخداوندنمی توانند به شما بگوید چه خوابی دیده اید .

پادشاه وقتی این راشنید چنان خشمگین شد که فرمان قتل تمام حکیمان بابل را صادر کرد.دانیال ویارانش هم جزو کسانی بودند که می بایست کشته شوند.

اما دانیال نزد اریوک رئیس جلادان که مامور اجرای فرمان بود رفت وبا حکمت وبصیرت در این باره با او سخن گفت .دانیال پرسید:چرا پادشاه چنین فرمانی صادرکرده است .آنگاه اریوک تمام ماجرا را برای دانیال تعریف کرد.

پس دانیال بحضور پادشاه رفت وازاو مهلت خواست تا خواب او را تعبیر کند . سپس به خانه رفت وموضوع را با یاران خود حننیا،میشائیل  و عزریا درمیان نهاد.اواز ایشان خواست که به درگاه خداوندبزرک دست دعا بلند کنندتا آنهارا در این امر یاری نماید و حقیقت را بر آنها آشکار نماید وبه آنها نشان دهد که پادشاه چه خوابی دیده وتعبیرش چیست ،مبادا با سایر حکیمان کشته شوند .همان شب در رویا آن راز بر دانیال آشکار شد واو خداندبزرگ  را ستایش نمود،گفت :بر نام خدا تا ابد سپاس باد.زیراحکمت و توانایی از آن اوست ،وقتها وزمانها در دست اوست و اوست که به حکیمان فهم وحکمت وبه دانایان دانایی می بخشد.اوست که اسرار عمیق ونهان راآشکار می سازد .اونوراست وآنچه را که در تاریکی مخفی است ،می داند .ای خدای بزرگ  ،ازتوسپاسگذارم ،زیرا به من حکمت وتوانایی بخشیده ای ودعای مارا اجابت کرده ،مراازخواب پادشاه ومعنی ان آگاه ساخته ای

آنگاه دانیال نزد اریوک که از طرف پادشاه دستور داشت حکیمان بابل را بکشد رفت وگفت :حکیمان بابل رانکش ،مرا نزد پادشاه ببر تا آنچه را می خواهد بداند به او بگویم .

پس اریوک با عجله داینال را بحضور پادشاه برد وگفت :من یکی از اسیران یهودی را پیدا کرده ام که می تواند خواب پادشاه را بگوید. پادشاه به دانیال گفت :آیا تو می توانی بگویی چه خوابی دیده ام وتعبیرش چیست ؟دانیال جواب داد:هیچ حکیم ومنجم ،جادوگر و طالع بینی نمی تواند این خواسته پادشاه را به جا آورد .ولی خدایی وجوددارد که رازها را آشکار می سازد .اوآنچه را که درآینده می باید اتفاق بیفتد از پیش به پادشاه خبر داده است .خوابی که پادشاه دیده این است :ای پادشاه وقتی در خواب بودید خدایی که رازها را آشکارمی سازد شما را آنچه که در آینده اتفاق خواهد افتاد آگاه ساختتا از آن درس عبرت بگیری اما این خواب از آن جهت که از دیگران داناترم بر من آشکار نشد ، بلکه از این نظر بر من آشکار شد تا پادشاه از تعبیر آن آگاه شود.

ای پادشاه در خواب مجسمه بزرگی را دیدی که بسیار درخشان و ترسناک بود. سر این مجسمه از طلای خالص ، سینه و بازوهایش از نقره ، شکم و رانهایش از مفرغ ،ساقهایش از آهن ، پاهایش قسمتی از آهن و قسمتی از گل بود. در همان حالی که به آن خیره شده بودی سنگی بدون دخالت دست انسان از کوه جدا شد و به پاهای آهنی و گلی آن مجسمه اصابت کرد و آنها را خرد نمود . سپس مجسمه که از طلا و نقره و مفرغ و آهن و گل بود فرو ریخت و به شکل ذرات ریز در آمد و باد آنها را مانند کاه پراکنده کرد بطوری که اثری از آن باقی نمایند. اما سنگی که آن مجسمه را خرد کرده بود کوه بزرگی شد و تمام دنیا را در بر گرفت.

خواب این بود و حال تعبیر آن :

ای پادشاه شما شاه شاهان هستید زیرا خدای بزرگ به شما سلطنت ، قدرت ، توانایی و شکوه بخشیده است. او شما را بر تمام مردم جهان و حیوانات و پرندگان مسلط گردانیده است . سر طلایی آن مجسمه شما هستید. اما وقتی سلطنت شما به پایان رسد ، سلطنت دیگری روی کار خواهد آمد که ظعیف تر از سلطنت شما خواهد بود پس از آن سلطنت سومی که همان شکم مفرغی آن مجسمه باشد روی کار خواهد آمد و بر تمام دنیا سلطنت خواهد کرد . پس از آن سلطنت چهارم به ظهور خواهد رسید و همچون آهن قوی خواهد بود و همه چیز را درهم کوبیده خُرد خواهد کرد . همان طور که دیدی پاها و انگشتهای مجسمه قسمتی از آهن و قسمتی از گل بود این نشان میدهد که این سلطنت تقسیم خواهد شد بعضی از قسمتهای آن مثل آهن قوی و بعضی مثل گل ضعیف خواهد بود . مخلوط آهن و گل نشان میدهد که خانواده های سلطنتی سعی خواهند کرد از راه وصلت با یکدیگر متحد شوند ولی همان طور که آهن با گل مخلوط نمیشود آنها نیز متحد نخواهند شد .

در دوران سلطنت آن پادشاهان خدای بزرگ  سلطنتی برقرار خواهد ساخت که هرگز از بین نخواهد رفت و کسی بر آن پیروز نخواهد شد ، بلکه همه آن سلطنت ها را در هم کوبیده مغلوب خواهد ساخت و خودش تا ابد پایدار خواهد ماند .(منظور حکومت آخر الزمان حضرت مهدی (عج )خواهدبود) این است معنی آن سنگی که بدون دخالت دست انسان از کوه جدا شد و تمام گل ،آهن ، مفرغ ، نقره و طلا را خُرد کرد . به این وسیله خدای بزرگ آنچه را که در آینده اتفاق خواهد افتاد ، به پادشاه نشان داده است . تعبیر خواب عین همین است که گفتم

آنگاه نبوکدالنصر(پادشاه) در برابر دانیال خم شده او را تعظیم کرد و دستور داد برای او قربانی کنند و بخور بسوزانند . پادشاه به دانیال گفت : براستی خدای شما خدای خدایان و خداوند پادشاهان و آشکار کننده اسرار است ، چون او این راز را بر تو آشکار کرده است .

سپس پادشاه به دانیال مقام والایی داد و هدایای ارزنده فراوانی به او بخشید و او را حاکم تمام بابل و رییس همه حکیمان خود ساخت . آنگاه پادشاه در پی درخواست دانیال ، شدرک و میشک و عبدنغو را بر اداره امور مملکتی گماشت ، اما خود دانیال در دربار نبوکدالنصر ماند .

 

مجسمه طلا و کوره آتش

نبوکد نصر مجسمه ای ازطلا به بلندی سی متر وپهنای سه متر ساخت وآن را در دشت "دورا"در سرزمین بابل برپانمود.سپس به تمام امیران ،حاکمان ،والیان ،قاضیان ،خزانه داران ،مشاوران ،وکیلان وسایر مقامات مملکت فرستاد که برای تبرک نمودن مجسمه اش بیایند. وقتی همه آمدندودر برابر آن مجسمه ایستادند جارجی در بار با صدای بلند اعلام کرد:ای مردمی که ازنژادها،قومها وزبانهای گوناگون جمع شده ایدفرمان پادشاه را بشنوید :وقتی صدای آلات موسیقی را شنیدید همه باید به خاک بیفتید ومجسمه طلا راکه نبوکدنصر پادشاه برپاکرده سجده کنید.هرکه از این فرمان سرپیچی نمایدبی درنگ به داخل کوره آتش انداخته خواهد شد.

پس وقتی آلات موسیقی نواخته شدند همه مردم ازهرقوم ،نژادوزبان که بودند به خاک افتادندومجسمه را سجده کردند.

ولی عده ای از بابلیان نزد پادشاه رفتند وعلیه یهودیان زبان به اعتراض گشوده ،گفتند:پادشاه تا ابد زنده بماند فرمانی از پادشاه صادر شد که وقتی صدای آلات موسیقی شنیده شود همه بایدبه خاک بیفتند ومجسمه طلا را بپرستند واگرکسی این کار را نکند به داخل کوره آتش انداخته شود.چند یهودی به نامهای شدرک ،میشک وعبدنغو،یعنی همان کسانی که براداره مملکتی بابل گماشته اید از دستور پادشاه سرپیچی می کنند وحاضر نیستند خدایان شما را بپرستند ومجسمه طلا را که بر پا نموده اید سجده کنند.

نبوکدنصربسیار غضبناک شد ودستور داد شدرک ،میشک وعبدنغو را بحضورش بیاورند .وقتی آنها را آوردند پادشاه از ایشان پرسید:ای شدرک ،میشک وعبدنغو آیا حقیقت دارد که نه خدایان را می پرستید و نه مجسمه طلا را که برپا نموده ام ؟حال خود را آماده کنید تا وقتی صدای آلات موسیقی را می شنوید به خاک بیفتید ومجسمه را سجده کنید .اگر این کار را نکنید بی درنگ به داخل کوره آتش انداخته خواهید شد.آنوقت ببینم کدام خدایی می تواند شما را از دست من برهاند .

شدرک ،میشک وعبدنغو جواب دادند:ای نبوکدنصرمارا باکی نیست که چه برسرمان خواهدآمد.اگر به داخل کوره آتش انداخته شویم ،خدای ما که او را می پرستیم قادر است ما را نجات دهد.پس ای پادشاه او ما را از دست تو خواهد رهانید .ولی حتی اگر نرهاند بدان که خدایان ومجسمه طلای تو را سجده نخواهیم کرد.

نبوکدنصربشدت بر شدرک ،میشک وعبدنغو غضبناک شد ودستور داد آتش کوره را هفت برابر بیشتر کنند وچند نفر از قوی ترین سربازان خود را احضار کرد تا شدرک ،میشک وعبدنغو را ببندند و در آتش بیندازند .پس آنها را محکم بستند و به داخل کوره انداختند .آتش کوره که به دستور پادشاه زیاد شده بود آنچنان شدید بود که سربازان مامور اجرای حکم پادشاه را کشت به این ترتیب شدرک ،میشک وعبدنغو دست وپا بسته در میان شعله های سوزان افتادند.

ناگهان نبوکدنصر حیرت زده ازجا برخاست واز مشاوران خود پرسید :مگر ما سه نفر را در آتش نینداختیم ؟

گفتند:بلی پادشاه چنین است .

نبوکدنصر گفت :ولی من چهار نفر را در آتش می بینم دست وپای آنها باز است و در میان شعله های آتش قدم می زنند و هیچ آسیبی به آنها نمی رسد چهارمی شبیه خدایان است .

انگاه نبوکد نصر به دهانه کوره آتش نزدیک شد و فریاد زد:ای شدرک ،میشک وعبدنغو ای خدمتگذاران خدای متعال بیرون بیایید پس ایشان از میان آتش بیرون آمدند.

سپس امیران ،حاکمان ،والیان ومشاوران پادشاه دور ایشان جمع شدند ودیدند اتش به بدن آنها آسیبی نرسانیده مویی ازسرشان نسوخته ،اثری از سوختگی روی لباسشان نیست وحتی بوی دود نیز نمی دهند.

انگاه نبوکدنصرگفت :ستایش برخدای شدرک ،میشک وعبدنغوکه فرشته خود را فرستاد تا خدمتگذاران خود را که به او توکل کرده بودند نجات بدهد . آنها فرمان پادشاه را اطاعت نکردند وحاضر شدند بمیرند ولی خدایی را جز خدای خود پرستش وبندگی نکنند.

پس فرمان من این است :از هر نژاد،قوم وزبان هر کس بر ضد خدای شدرک ،میشک وعبدنغو سخنی بگوید تکه تکه خواهد شد وخانه اش خراب خواهد گردید ،زیرا هیچ خدایی مانند خدای ایشان نمی تواند اینچنین بندگانش را نجات بخشد.

پادشاه به شدرک ،میشک وعبدنغومقام والاتری در سرزمین بابل داد.

 

خواب دوم نبوکدنصر

نبوکدنصرپادشاه این پیام را برای تمام قوم های دنیا که از نژادها وزبانهای گوناگون بودند،فرستاد:

بادرود فراوان ،می خواهم کارهای عجیبی را که خدای متعال در حق من کرده است برای شما بیان کنم .کارهای او چقدر بزرگ وشگفت انگیز است .

من نبوکد نصر در ناز ونعمت در قصر خود زندگی می کردم .یک شب خوابی دیدم که مرا سخت به وحشت انداخت .دستور دادم تمام حکیمان بابل را احضار کنند تا خوابم را تعبیر کنند.وقتی همه منجمان ،جادوگران ،فالگیران وطالع بینان آمدند،من خوابم را برای ایشان تعریف کردم ،اما آنها نتوانستند آن را تعبیر کنند.سرانجام دانیال مردی که نام خدای من بلطشصر بر او گذاشته شده و روح خدایان مقدس در اوست وبحضور من آمدو من خوابی را که دیده بودم برای او بازگو کرده ،گفتم :

ای بلطشصر،رئیس حکیمان می دانم که روح خدایان مقدس در توست و دانستن هیچ رازی برای تو مشکل نیست به من بگو معنی این خوابی که دیده ام چیست :

درخت بسیار بلندی دیدم که در وسط زمین روییده بود.این درخت آنقدر بزرگ شد که سرش به آسمان  رسید بطوری که همه دنیا می توانستند آن را ببینند .برگهایش تر وتازه وشاخه هایش پربار بود ومیوه کافی برای همه مردم داشت .جانوران صحرایی زیر سایه اش آرمیده وپرندگان در میان شاخه هایش پناه گرفته بودند وتمام مردم دنیا از میوه اش می خوردند.

سپس در خواب دیدم که فرشته مقدسی از آسمان به زمین آمد و باصدای بلند گفت :درخت را ببرید وشاخه هایش را قطع کنید ،میوه وبرگهایش را برزمین بریزیدتا حیوانات از زیر آن و پرندگان از روی شاخه هایش بروند.ولی کنده درخت و ریشه های ان را درزمین باقی بگذارید و ان را با زنجیر آهنی و مفرغی ببندید و در میان سبزه های صحرا رها کنید .بگذارید شبنم آسمان او را تر کند و با حیوانات صحرا علف بخورد بگذارید برای هفت سال  عقل انسانی او به عقل حیوانی تبدیل شود،این تصمیم بوسیله فرشتگان مقدس اعلام شده است تا مردم جهان بدانندکه دنیا در تسلط خدای متعال است واو حکومت برممالک دنیا را به هر که اراده کند می بخشد ،حتی به پست ترین آدمیان

ای بلطشصر این بود خوابی که دیدم .حال به من بگو تعبیرش چیست .تمام حکیمان مملکت من از تعبیر این خواب عاجز مانده اند ولی تو می توانی آن را تعبیرکنی زیرا روح خدایان مقدس در توست .

آنگاه دانیال که به بلطشصرمعروف بود در فکر فرو رفت ومدتی مات ومبهوت ماند .سرانجام به او گفتم :بلطشصر نترس تعبیرش را بگو.

او جواب داد ای پادشاه کاش آنچه در این خواب دیده ای برای دشمنانت اتفاق بیفتد نه برای تو ،آن درختی که دیدی بزرگ شد وسرش به آسمان رسید بطوری که تمام دنیا توانستند آن را ببینند و برگهای تر وتازه وشاخه های پر بار ومیوه کافی برای همه مردم داشت وحیوانات صحرا زیر سایه اش آرمیده وپرندگان در میان شاخه هایش پناه گرفته بودند .ای پادشاه ان درخت تویی ،زیرا تو بسیار قوی وبزرگ شده ای وعظمت تو تا آسمان وحکومت تو تا دورترین نقاط جهان رسیده است .

سپس فرشته مقدس را دیدی که  از آسمان به زمین آمد وگفت :درخت را ببرید و از بین ببرید ،ولی کنده و ریشه های آن را درزمین باقی بگذارید و آن را با زنجیر آهنی و مفرغی ببندید و درمیان سبزه های صحرا رها کنید.بگذارید با شبنم آسمان تر شود و هفت سال با حیوانات صحرا علف بخورد.

ای پادشاه آنچه در این خواب دیده ای چیزی است که خدای متعال برای تو مقرر داشته است .تعبیرخواب چنین است :تو از میان انسانها رانده خواهی شد و با حیوانات صحرا به سر خواهی برد و مانند گاو علف خواهی خورد و از شبنم آسمان تر خواهی شد .هفت سال بدین منوال خواهد گذشت تا بدانی دنیا در تسلط خدای متعال است و او حکومت برممالک دنیا را به هر که اراده کند می بخشد.اما چون گفته شد کنده وریشه ها در زمین باقی بماند ،پس وقتی پی ببری که خدا بر زمین حکومت می کند آنگاه دو باره برتخت سلطنت خواهی نشست .پس ای پائشاه به نصیحت من گوش کن . ازگناه کردن دست بردار و هر چه راست و درست است انجام بده و به رنجدیدگان احسان کن تا شاید در امان بمانی .

تمام این بلاها بر سرمن که نبوکد نصر هستم آمد.دوازده ماه بعد از این خواب یک روز بر پشت بام قصر خود در بابل قدم می زدم و وصف بابل می گفتم چه شهر بزرگ وزیبایی من با قدرت خود این شهر را برای مقر سلطنتم بنا کردم تا شکوه و عظمت خود را به دنیا نشان دهم .

سخنان من هنوز تمام نشده بود که صدایی از آسمان گفت :ای نبوکدنصر پادشاه ،این پیام برای توست :قدرت سلطنت از تو گرفته می شود.از میان انسانها رانده می شوی و با حیوانات صحرا بسر می بری و مانند گاو علف می خوری .هفت سال بدین منوال می گذرد تا بدانی دنیا در تسلط خدای متعال است و او حکومت برممالک دنیا را به هر که اراده کند می بخشد.

در همان ساعت این پیشگویی انجام شد .من از میان انسانها رانده شدم .مانند گاو علف می خوردم وبدنم با شبنم آسمان تر می شد. موهایم  مثل پرهای  عقاب دراز شد وناخنهایم چون چنگال پرندگان گردید.

درپایان هفت سال ،من که نبوکدنصر هستم وقتی سرم را بلند کردم و به آسمان چشم دوختم عقلم به من بازگشت .آنگاه خدای متعال را پرستش کردم و آن وجودی ابدی را که سلطنت می کند و سلطنتش جاودانی است ، ستایش نمودم . تمام مردم دنیا در برابر  او هیچ شمرده می شوند . او در میان قدرتهای آسمانی و در بین آدمیان خاکی آنچه می خواهد می کند . هیچکس نمی تواند مانع او شود و یا او را مورد بازخواست قرار دهد . وقتی عقلم به سرم بازگشت شکوه و عظمت سلطنت خود را باز یافتم . مشاوران و امیرانم نزد من بازگشتند و من بر تخت سلطنت نشستم و عظمتم بیشتر از پیش شد .

اکنون من ، نبوکدالنصر ، فرمانروایخداوند بزرگ  را که تمام اعمالش درست و بر حق است حمد و سپاس می گویم و نام او را به بزرگی یاد می کنم . او قادر است آنانی را که متکبرند ،پست وخوار سازد.

 

ضیافت بلشصر

یک شب بلشصر پادشاه ضیافت بزرگی ترتیب داد وهزار نفر بزرگان مملکت را به باده نوشی دعوت کرد.وقتی بلشصرسرگرم شراب خواری بود،دستور داد که جامهای طلا ونقره را که جدش نبوکد نصر از خانه خدا در اورشلیم به بابل آورده بود بیاورند .وقتی آنها را آوردند پادشاه وبزرگان وزنان وکنیزان پادشاه در آنها شراب نوشیدند وبتهای خود را که از طلا ونقره ومفرغ وآهن ،چوب وسنگ ساخته شده بودرا پرستش کردند.

اما در حالی که غرق عیش ونوش بودند ،ناگهان انگشتهای دست انسانی بیرون آمده شروع کرد به نوشتن روی دیواری که در مقابل چراغدان بود.پادشاه با چشمان خود دید که آن انگشتهامی نوشتند واز ترس رنگش پرید وچنان وحشت زده شد که زنوانش به هم می خورد و نمی توانست روی پاهایش بایستد.سپس فریادزد:جادوگران ،طالع بینان ومنجمان را بیاورید هر که بتواند نوشته روی دیوار را بخواند و معنی اش را به من بگوید،لباس ارغوانی سلطنتی را به او می پوشانم ،طوق طلا را به گردنش می اندازم و او  شخص سوم مملکت خواهد شد.اما وقتی حکیمان آمدند،هیچکدام نتوانستند نوشته روی دیوار را بخوانند و معنی اش را بگویند.

ترس و وحشت پادشاه  بیشتر شد بزرگان نیز به وحشت افتاده بودند.اما وقتی ملکه مادر از جریان باخبر شد،باشتاب خود را به تالار ضیافت رساند وبه بلشصرگفت :پادشاه تا به ابد زنده بماند ترسان و مضطرب نباش در مملکت تو مردی وجود دارد که روح خدایان مقدس در او است .در زمان جدت نبوکد نصر اونشان داد که از بصیرت و دانایی و حکمت برخوردار است و جدت او را به ریاست بزرگان بابل  منصوب کرد.این شخص دانیال است که پادشاه او را بلطشصر نامیده بود.او را احضار کن زیرا او مرد حکیم ودانایی است و می تواند خوابها را تعبیر کند ،اسرار را کشف نماید ومسائل دشوار را حل کند. او معنی نوشته را به تو خواهد گفت .

پس دانیال را بحضور پادشاه آوردند .پادشاه از او پرسید ایا تو همان دانیال از اسرای یهودی هستی که نبوکد نصر پادشاه از سرزمین یهودا به اینجا آورد؟شنیده ام روح خدایان مقدس در توست وشخصی هستی پر از حکمت وبصیرت ودانایی.حکیمان ومنجمان من سعی کردند ان نوشته روی دیوار را بخوانند ومعنی اش را به من بگویند.ولی نتوانستند.درباره تو شنیده ام که می توانی اسرار را کشف نمایی ومسائل مشکل را حل کنی اگر بتوانی این نوشته را بخوانی و معنی آن را به من بگویی ،به تو لباس ارغوانی سلطنتی را می پوشانم ،طوق طلا را به گردنت  می اندازم و تو را شخص سوم مملکت می کردانم .

دانیال جواب داد:این انعام را برای خود نگه دار یا به شخص دیگری بده ولی من آن نوشته را خواهم خواند و معنی اش را به تو خواهم گفت .ای پادشاه خدای متعال به جدت نبوکدنصر ،سلطنت وعظمت وافتخار بخشید.چنان عظمتی به او داد که مردم از هر قوم ونژاد و زبان از او می ترسیدند .هرکه رامی خواست می کشت و هر که را می خواست زنده نگه می داشت ،هر که را می خواست سرافراز می گرداند وهر که را می خواست پست می گرداند.اما او مستبد و متکبر ومغرور شد،پس خدا او را از سلطنت برکنار کرد وشکوه وجلالش را از او گرفت از میان انسانها رانده شد و عقل انسانی اوبه  عقل حیوانی تبدیل  گشت .با گورخران به سر می برد و مثل گاو علف می خورد و بدنش از شبنم آسمان تر می شد تا سرانجام فهمیدکه دنیا در تسلط خدای متعال است واو حکومت برممالک دنیا را به هر که اراده کند می بخشد.

اما تو ای بلشصر که برتخت نبوکدنصر نشسته ای با اینکه این چیزها را می دانستی ولی فروتن نشدی .تو به خداوند بزرگ بی حرمتی کردی و جامهای خانه او را به اینجا آورده ،با بزرگان و زنان وکنیزانت در آنها شراب نوشیدی و بتهای خود را که از طلا ومفرغ وآهن و چوب و سنگ ساخته شده اند که نه می بینند و نه می شنوند ونه چیزی می فهمند ، پرستش کردی ولی آن خدا را که زندگی و سرنوشت در دست اوست تمجیدننمودی .پس خدا آن دست را فرستاد تا این پیام را بنویسد:منا،منا، ثقیل ،فرسین .معنی این نوشته چنین است منا یعنی شمرده شده .خدا روزهای سلطنت تو را شمرده است و دوره آن سر رسیده است .ثقیل یعنی وزن شده .خدا تو را در ترازوی خود وزن کرده وتو را ناقص یافته است .فرسین یعنی تقسیم شده .مملکت تو تقسیم می شود وبه  مادها وپارسها داده خواهدشد .

پس به فرمان بلشصر ،لباس ارغوانی سلطنتی را به دانیال پو شانیدند ،طوق طلا را برگردنش انداختند واعلان کردند که شخص سوم مملکت است .

همان شب بلشصر،پادشاه بابل کشته شد و داریوش مادی(شایدکورش چون کورش بود که به سرزمین بابل حمله نمود و آنجا را آزاد نمود وقوم یهود را از اسارت بابل آزاد کرد ) که در آنوقت شصت ودو ساله بود برتخت سلطنت نشست .

بعد از فتح بابل به دست کورش تمام اسرای یهود آزاد شدند و به سرزمین خود مراجعه کردند حضرت دانیال (ع)به همراه کورش به ایران آمد و مورد تکریم کورش قرار گرفت و در دربار کورش به مقام ومرتبه والایی دست یافت تا آنجا که بعضی از کتب می نویسند که به مقام وزارت کورش یعنی دومین فرد مملکتی در زمان کورش رسید .در زمان کورش سرزمین هخامنشی ها به پنجاه وچهار ساتراپ تقسیم می شد وبر هر ساتراپ یک ساتراپ نشین حکومت می کرد از بین این پنجاه وچهار نفر سه نفر بودند که می توانستند با پادشاه در رابطه باشند یکی از این سه نفر حضرت دانیال (ع)بود که باز از بین این سه نفر حضرت دانیال (ع)مستقیماَبا پادشاه در ارتباط بود واین ادامه داشت تا اینکه کورش دار فانی را وداع گفت. از دوره حکومت کمبوجیه و بردیای دروغین چیزی در تاریخ در باره حضرت دانیال (ع)آورده نشده است اما در دوره حکومت داریوش که با کشتن بردیای دروغین حکومت را بدست گرفت حضرت دانیال دوباره به همان مقام ومنزلتی که در در بار کورش داشت رسید (منزلت دنیوی )

 

دانیال در چاه شیران

داریوش صدوبیست حاکم برتمام مملکت گماشت تا ان را اداره کنند،وسه وزیر نیز منصوب نمود تا برکارحاکمان نظارت کرده ،از منافع پادشاه محافظت نمایند.طولی نکشید که دانیال بدلیل دانایی خاصی که داشت نشان دادکه از سایر وزیران وحاکمان با کفایت تر است .پس پادشاه تصمیم گرفت اداره امور مملکت را  به دست او بسپارد .این امر باعث شد که سایر وزیران وحاکمان به دانیال حسادت کنند ،ایشان سعی کردند در کار او ایراد و اشتباهی پیدا کنند ولی موفق نشدند ،زیرا دانیال در اداره امورمملکت درستکار بودو هیچ خطایی و اشتباهی از او سر نمی زد .سرانجام به یکدیگر گفتند :ما هرگز نمی توانیم ایرادی برای متهم ساختن او پیدا کنیم .فقط بوسیله مذهبش می توانیم او را به دام بیاندازیم . آنها نزد پادشاه رفتند و گفتند : داریش پادشاه تا ابد زنده بماند ! ما وزیران ، امیران ،حاکمان ، والیان و مشاوران پیشنهاد می کنیم قانونی وضع کنید و دستور اکید بدهید که مدت سی روز هر کس درخواستی دارد تنها از پادشاه بطلبد و اگر کسی آن را از خدا یا انسان دیگری بطلبد در چاه شیران انداخته شود . ای پادشاه درخواست می کنیم این فرمان را امضا کنید تا همچون قانون لازم الاجرا و تغییرناپذیر شود . پس داریوش پادشاه این فرمان را نوشت و امضا کرد .

وقتی دانیال از صدور فرمان پادشاه آگاهی یافت رهسپار خانه اش شد . هنگامی که به خانه رسید به بالاخانه اش رفت و پنجره ها را که رو به اورشلیم بود ، باز کرد و زانو زده دعا نمود . او مطابق معمول روزی سه بار نزد خدای خود دعا می کرد (نماز می گذارد)و او را پرستش می نمود .

وقتی دشمنان دانیال او را در حال دعا و درخواست حاجت از خدا دیدند ، همه با هم نزد پادشاه رفتند و گفتند : ای پادشاه آیا فرمانی امضا نفرمودید که تا سی روز کسی نباید درخواست خود را از خدایی یا انسانی ، غیر از پادشاه ، بطلبد و اگر کسی از این فرمان سرپیچی کند ، در چاه شیران انداخته شود؟ پادشاه جواب داد : بلی ، این فرمان همچون قانون  لازم الاجرا و تغییر ناپذیر است .

آنگاه به پادشاه گفتند این دانیال که یکی از اسیران یهودی است روزی سه مرتبه دعا می کند و به پادشاه و فرمانی که صادر شده اعتنا نمی نماید . وقتی پادشاه این را شنید از اینکه چنین فرمانی صادر کرده ، سخت ناراحت شد و تصمیم گرفت دانیال را نجات دهد . پس تا غروب در این فکر بود که راهی برای نجات دانیال بیابد. آن اشخاص به هنگام غروب دوباره نزد پادشاه بازگشتند و گفتند : ای پادشاه ،  همانطور که می دانید ، طبق قانون مادها و پارس ها ، فرمان پادشاه غیر قابل تغییر است .

پس سرانجام پادشاه دستور داد  دانیال را بگیرند و در چاه شیران بیاندازند . او به دانیال گفت : خدای تو که همیشه او را عبادت می کنی تو را برهاند . سپس او رابه چاه شیران انداختند ، سنگی نیز آوردند و بر دهانه چاه گذاشتند . پادشاه با انگشتر خود و انگشترهای امیران خویش آن را مهر کرد تا کسی نتواند دانیال را نجات دهد . سپس به کاخ سلطنتی بازگشت و بدون اینکه لب به غذا بزند یا در بزم شرکت کند تا صبح بیدار ماند . روز بعد صبح خیلی زود بر خواست و با عجله بر سر چاه رفت و با صدایی اندوهگین گفت : ای دانیال ، خدمتگزار خدای زنده ، آیا خدایت که همیشه او را عبادت می کردی توانست تو را از چنگال شیران نجات دهد ؟

آنگاه صدای دانیال به گوش پادشاه رسید : پادشاه تا ابد زنده بماند! آری ، خدای من فرشته خود را فرستاد و دهان شیران را بست تا به من آسیبی نرسانند ، چون من در حضور خدا بی تقصیرم و نسبت به تو نیز خطایی نکرده ام . پادشاه بی نهایت شاد شد و دستور داد دانیال را از چاه بیرون آورند . وقتی دانیال را از چاه بیرون آوردند هیچ آسیبی ندیده بود ، زیرا به خدای خود توکل کرده بود .

آنگاه به دستور پادشاه افرادی را که دانیال را متهم کرده بودند آوردند و ایشان را با زنان و فرزندانشان به چاه شیران انداختند . آنان هنوز به ته چاه نرسیده بودند که شیران پاره پاره شان کردند . سپس داریوش پادشاه این پیام را به تمام قومهای دنیا که از نژادها و زبانهای گوناگون بودند نوشت : با درود فراوان ! بدین وسیله فرمان می دهم که هرکس در هر قسمت از قلمرو پادشاهی من که باشد ، باید از خدای دانیال بترسد و به او احترام بگذارد ؛ زیرا او خدای زنده و جاودان است و سلطنتش بی زوال و بی پایان  می باشد. اوست که نجات  می بخشد و می رهاند . او معجزات و کارهای شگفت انگیز در آسمان و زمین انجام می دهد .اوست که دانیال را از چنگال  شیران نجات داد . به این ترتیب  دانیال در دوران سلطنت کورش وداریوش  پارسی ، موفق و کامیاب بود .

 

خواب اول دانیال : چهار جانور

در سال اول سلطنت بلشصر پادشاه بابل ، یک شب دانیال خوابی دید و آن را نوشت . این است شرح خواب او :

در خواب دریای پهناوری دیدم که در اثر وزش باد  از هر سو ، متلاطم شد . سپس چهار جانور عجیب و بزرگ از دریا بیرون آمدند . هر کدام از آنها با دیگری تفاوت داشت . اولی شبیه شیر بود ، اما بالهای عقاب داشت ! وقتی به آن خیره شده بودم بالهایش کنده شده و دیگر نتوانست  پرواز کند و مانند انسان بر روی دو پایش بر زمین ایستاد و عقل انسان به او داده شد  . جانور دوم شبیه خرس بود و روی  پاهایش ایستاد و آماده حمله شد . در میان دندانهایش سه دنده دیده و صدایی شنیدم که به آن جانور می گفت : برخیز و هر چه میتوانی گوشت  بخور  . سومین جانور شبیه پلنگ بود . او بر پشتش چهار بال مثل بالهای پرندگان داشت و دارای چهار سر بود ! به این جانور اقتدار و تسلط بر مردم داده شد .

سپس در خواب جانور چهارم را دیدم که بسیار هولناک ونیرومند بود.این جانور قربانیان خود را با دندانهای بزرگ و آهنینش پاره پاره کرد و بقیه را زیر پاهایش له  نمود.این جانوراز سه جانور دیگر متفاوت بود و ده شاخ داشت .وقتی به شاخهایش خیره شده بودم ،ناگهان یک شاخ کوچک دیگر از میان آنها ظاهر شد وسه تا از شاخهای اول از ریشه کنده شدند.این شاخ کوچک چشمانی چون چشم انسان داشت و از دهانش سخنان تکبرآمیز بیرون می آمد.

آنگاه تختهایی دیدم که برای داوری برقرار شد و(وجودازلی )برتخت خود نشست .لباس او همچون برف ،سفید وموی سرش مانند پشم ،خالص بود.تخت او شعله ور بود و برچرخهای آتشین قرار داشت .رودخانه ای از آتش در برابرش جریان داشت .هزاران نفر او را خدمت می کردند ومیلیونها نفر در حضورش ایستاده بودند.آنگاه دفترها برای داوری گشوده شد.

سپس ان جانور چهارم را دیدم که کشته شد و بدنش در اتش سوزانده شد،زیرا شاخی که او داشت سخنان تکبرآمیز می گفت .قدرت سلطنت سه جانور دیگر نیز از ایشان گرفته ،ولی اجازه داده شد مدتی همچنان زنده بمانند.

آنگاه در خواب وجودی شبیه انسان دیدم که روی ابرهای آسمان به آنجاامد.او بحضور ان (وجود ازلی )آورده شد واقتدار و جلال وقدرت سلطنت به او داده شد تا همه قومها از هر زبان و نژاد او را خدمت کنند .قدرت او ابدی و سلطنتش بی زوال است .

 

تفسیرخواب دانیال

من دانیال از تمام آنچه دیده بودم گیج و مضطرب شدم .پس به یکی از کسانی که کنار تخت ایستاده بود نزدیک شده  ،معنی رویا را از او پرسیدم و او نیز آن را اینچنین شرح داد:این چهار جانور  بزرگ ،چهار پادشاه هستند که برزمین سلطنت خواهند کرد.ولی سرانجام برگزیدگان خدای متعال تا ابد قدرت سلطنت را به دست خواهند گرفت .

سپس در باره جانور چهارم که از سه جانور دیگر متفاوت بود سوًال کردم ،آنکه هولناک بود و با دندانهای آهنین و چنگالهای مفرغی ،قرباینان خود را پاره پاره می کرد و بقیه را زیر پاهایش له می نمود .همچنین در باره آن ده شاخ و شاخ کوچکی که بعد برآمد و سه تا از آن ده شاخ از ریشه کنده شد،سوًال کردم شاخی که چشم داشت و از دهانش سخنان تکبر آمیز بیروم می آمد و از شاخهای دیگر بلندتر بود،چون دیده بودم که این شاخ با برگزیدگان خدا جنگ کرده ،برآنها پیروز شد،تا اینکه  آن وجود ازلی آمد و داوری را آغاز کرده ،از برگزیدگان خدای متعال حمایت نمود و زمانی رسید که قدرت سلطنت به ایشان واگذار شد.

او به من گفت :جانور چهارم ،سلطنت چهارم است که برزمین ظهور خواهد کرد.این سلطنت از سلطنتهای دیگر متفاوت خواهد بود و تمام مردم دنیا را پاره پاره کرده زیر پاهایش له خواهد  نمود    .ده شاخ او ده پادشاه هستند که از این سلطنت به قدرت می رسند .سپس پادشاهی دیگر روی کار خواهد آمد که با سه پادشاه پیشین فرق خواهد داشت و آنها را سرکوب خواهد کرد.او برضد خدای متعال سخن خواهد گفت و برگزیدگان او ظلم خواهند کرد و خواهد کوشید تمام قوانین و اعیاد مذهبی را دگرگون سازد.برگزیدگان خدا به مدت سه سال ونیم در زیر سلطه او خواهند بود.

اما پس از آن ،داوری اغاز شد وقدرت سلطنت این پادشاه از او گرفته شده بکلی از بین خواهد رفت ،آنگاه قدرت و عظمت تمام سلطنتهای دنیا به برگزیدگان خدای متعال واگذار خواهد شد .سلطنت خدای متعال جاودانی خواهد بود و تمام پادشاهان جهان او را عبادت و اطاعت خواهند کرد .

این بود خوابی که دیدم .وقتی بیدار شدم ،بسیارآشفته  بودم و از ترس رنگم پریده بود ،اما خوابم را برای کسی تعریف نکردم .

 

خواب دوم دانیال :قوچ وبز

در سال سوم سلطنت بلشصر،خوابی دیگر دیدم .

در خواب دیدم که در شهر سلطنتی شوش واقع در استان عیلام(شوش هم اکنون در استان خوزستان در مسیر جاده ترانزیت اهواز به تهران در یکصدوده کیلومتری اهواز قرار گرفته است ) ،در کنار رودخانه اولای(احتمالاَرودخانه کرخه یا شاوور باشد) ایستاده بودم .وقتی به اطراف نگاه می کردم ،یک قوچ دیدم که دو شاخ بلند داشت (منظور حکومت کورش می باشد) و کنار رودخانه ایستاده بود.سپس دیدم یکی از این شاخها رشد کرد و از شاخ دیگر بلندتر شد.این قوچ بسوی مغرب ،شمال و جنوب شاخ می زدو هیچ جانداری نمی توانست با او مقابله کند یا از چنگالش جان سالم بدر برد.او هر طور می خواست عمل می کرد و بزرگ می شد.

در حالی که در باره آنچه دیده بودم فکر می کردم ،ناگهان یک بز نر از غرب ظاهر شد. (منظور اسکندر مقدونی می باشد)اوآنقدر سریع می دوید که موقع دویدن پاهایش به زمین نمی رسید.این بز نر که یک شاخ بلند در وسط چشمانش داشت با تمام قدرت بطرف آن قوچ دو شاخ دوید.سپس با غضب برقوچ  حمله برد و دو شاخش را بشکست  و او را که یارای برابری نداشت به زمین کوبید و پایمال کرد،و کسی نبود او را از دستش نجات دهد.

بز نر بسیار بزرگ شد،ولی در حالی که در اوج قدرت بود ناگهان شاخش شکست و بجای آن چهار شاخ بلند(منظور جانشینان اسکندر می باشد) در چهار جهت مختلف در آمد.از یکی از این شاخها (شاید منظور آنتیوخوس اپیفاس است که قوم خدا را مورد آزار واذیت قرار داد) ،شاخ کوچکی  در آمد و طولی نکشید  که رو به جنوب ومشرق و بطرف سرزمین زیبای فلسطین (سرزمینهای اشغالی )رشد کرد و آنقدر قوی شد که بر ضد قوای آسمانی برخاست و بعضی از ستارگان (منظور از قوای آسمانی و ستارگان ،قوم خدا و رهبران قوم می باشد)را به زمین ریخت و پایمال کرد.او حتی برضد فرمانده قوای آسمانی قیام کرده ،مانع تقدیم قربانی های روزانه به او شد و خانه مقدس او را ویران ساخت .بخاطر گناه قوم به او اجازه داده شد قوی شود و مانع تقدیم قربانی های روزانه گردد.آن شاخ هر چه خواست انجام داد و حقیقت و عدالت را پایمال کرد.

سپس شنیدم که دو فرشته مقدس با هم گفتگو می کردند.یکی از آنها از دیگری پرسید:تا چه مدت قربانی های روزانه تقدیم نخواهد شد ؟تا به کی شرارت باعث نابودی خواهد شد؟تا به کی قوای آسمانی و خانه خدا پایمال خواهدشد؟

شنیدم که فرشته دیگر جواب داد:هزاروصدوپنجاه روز طول خواهد کشید و در این مدت قربانی روزانه صبح وعصر تقدیم نخواهد شد.سپس خانه خدا دو باره احیاء خواهد گردید.

 

تفسیر خواب دانیال

وقتی سعی می کردم معنی این خواب را بفهمم ،ناگهان وجودی شبیه انسان برابر من ایستاد ، صدایی از آنسوی رودخانه اولای شنیدم که گفت :ای جبرئیل معنی این خواب را باز بگو.

پس جبرئیل بطرف من آمد و من وحشت کردم و رو به زمین افتادم .اوبه من گفت :ای انسان خاکی بدان که آنچه دیدی مربوط به زمان آخر است .

در حالی که او سخن می گفت من بیهوش بر زمین افتادم .ولی او مرا گرفت وبلند کرد و گفت :آمده ام تا بگویم در روزهای سخت آینده چه پیش خواهد امد وآنچه دیدی مربوط به زمان تعیین شده آخر است .

آن قوچ دو شاخ را دیدی ،پادشاه ماد و پارس است .آن بز نر پادشاهی یونان است و شاخ بلندی که در وسط دو چشمش بود،اولین پادشاه آن مملکت می باشد. آن شاخی که دیدی شکست و چهار شاخ دیگر بجایش در آمد ،به این مفهوم است که امپراطوری یونان چهار قسمت خواهد شد و هر قسمت پادشاهی خواهد داشت ، ولی هیچکدام به اندازه پادشاه اول بزرگ نخواهد بود.(می دانیم که اسکندر مقدونی فرزندی نداشت که بجای او بعد از مرگش حکومت را بدست بگیرد لذا بعد از مرگ اسکندر بین چهار تن از فرماندهانش بر سر جانشینی او اختلاف افتاد و تصمیم بر این شد که حکومت را به چهار قسمت تقسیم کنند و سلوکوس یکی از آن فرماندهان بود که حکومت سلوکی را در ایران بوجود آورد.